|
ادبی اجتماعی هنری دودی
|
منظورم درجهای از مرگ است که برای دفن کردن آدم کافی باشد؛ نه کمتر شدن، کمتر و کمتر شدن، و هیچگاه از بین نرفتن
و خون که روی زمین ریخته شده را با کمی خاک و ماسه و آهک و بهم زدن و مالیدن و بعد جارو کردن به راحتی میتوان محو کرد و با تعدد آن فراموشی نیز آسانتر میشود. فراموشی مرگ، فراموشی کشته شدن، فراموشی جنازههای گروگان گرفته شده و در نهایت شبانه و غریبانه به خاک سپرده شده و تعدد جنایت که باعث ایجاد کرختی در احساس نوع بشر میشود حالا چه قاتل و چه نظارهگان قتل، همه را در مقابل لحظهی مرگبار ستادن جان آدمی توسط آدمی بیتفاوت نگه میدارد و این بزرگترین برگ برندهی دشمن است.
گلوله بسته به محل اصابت تخریب جداگانهای دارد؛ مثلا برخورد آن به سر همراه با مرگ آنی خواهد بود و فرو رفتنش در شکم باعث پارگی اندامهای داخلی و خونریزی و در اکثر اوقات آنهم مرگآور است و اغلب مرگی تدریجی و همراه با هوشیاری خواهد بود و خوردن آن به پاها و دستها و آنها که استخوان یک تکه دارند نوعی فلج در اندام سانحه دیده ایجاد میکند که علاوه بر عدم توانایی حرکت، درد و سوزش شدیدی هم خواهد داشت که بیشتر بیهوشی به همراه دارد از عدم تحمل حدی از درد. اینها وضعیت همرزمهایمان است که در چند روز گذشته کوچه به کوچه و سنگر به سنگر در گروههای سه نفره و ناشناس و اختیاری برای آزادی گلوله بر تنهاشان نشست و هر کدام به نحوی جان دادند.
شبیه صدای ضربهی ساطور قصابی که به قصد مثله کردن میکوبد و گوشت و استخوان را با هم میشکافد و تیزی را به آنسوی بدن میرساند. جدا میکند، تکه تکه و هماندازه. گلوله هم همین است با این تفاوت که قصاب لاشهای را میدراند و گلوله بر بافت زندهی انسانی فرو میرود. صدا اما همان صدا؛ از هم پاشیدهگی گوشت و استخوان درجا.
گروهی که بر علیه حکومت شوریده چه عقبهای دارد غیر از خودش، جانش و نفرت هر روزهاش از خودکامگی وقتی که خودجوش اسلحه کشیده و میداند که کشته خواهد شد و باز هم به خیابان میآید چه عقبهای دارد غیر از حسرت و درد و کمبودهایی که از ابتداییترین نیازمندیهای انسان است و نیست. گرسنگی که هیچ، بینوایی هزار بار غماش شدیدتر است و دردش عمیقتر و شمشیر انتقاماش تیزتر که کار به این جنگ نابرابر خیابانی کشیده تا خونهای عاصیای که در رگها جا نمیشوند را در جویها جاری کند... تا حالا صدای دریدهشدن بدنی را در اثر اصابت گلوله شنیدهاید؟
فاصله بین نیروهای دشمن و سنگری که سطل زبالهی واژگون بود و پشت آن پنهان شده بودم به قدری کم بود که صدای حرفشان به وضوح شنیده میشد و گلنگدن کشیدنهاشان هر لحظه نفس را در سینه نگه میداشت و با خشکی گلو آب دهانم را فرو دادم و گوش تیز کردم؛ صدای قورت دادن آب گلو، صدای تنفس، صدای تپیدن شدید قلب، صدا که میگفت حرام زادهها انگار که تمام شدند، خبری ازشان نیست و دیگری میگفت تا فردا بوی تعفن لش گند زدهشان شهر را برمیدارد و راست میگفت خیلیهامان مرده بودیم و کسی جنازهای را به عقب تحویل نداده بود و در کل در این جنگ که با تمام جنگ های متعارف متفاوت است اصلا عقبی هم در کار نیست.
اول از همه من رفتم جلو، یکم جلوتر، گفتم من میرم هرجا شد پناه میگیرم شما هرجا من بودم به ترتیب توی ایستگاههای قبلی وایسید، اگه رفتم جلوتر شماهم بیایید، اگر از همون جا درگیر شدم شما هم درگیر شید و قرار همین بود و ایستگاه: یکی مانده به نزدیکترین جبههی جنگ رو در رو بود و بعد از آن معلوم بود که زنده ماندنی در کار نخواهد بود. هجوم سه نفر به یک گردان عملا غیر ممکن است و این را همهمان میدانستیم و انجام دادیم. ما از ابتدا در گروههای سه تایی ساماندهی شدیم و به ترتیب فرمانده، معاون و معاون بودیم که فرقی بین این دو در حالت عادی وجود نداشت و فقط در صورت مرگ فرمانده تا مدت زمانی که گروه به عملیات خود ادامه میدهد و در صحنهی نبرد حضور دارد شخصی که صرفا کد هویتیاش عدد نزدیکتری بود به عنوان فرماندهی گروه مسئولیت رهبری را به عهده میگرفت و اگر زنده برمیگشتند دوباره هر دو در مقام معاون با فرماندهی جدید اینبار برای ماموریتی دیگر آماده و اعزام میشدند.