+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:23 توسط Nobody
|
کودکی من توی ده شلمرود گذشت . توی کتاب داستان هایی که خط به خطش را بیشتر از نقاشی هایش از حفظ بودم و قافیه ی غزل های حافظ را هم جلو جلو که خواهرم برایم میخواند آهنگش را می زدم . عبو . ابرو و صدای جیغ قلم روی کاغذ . تو عجب تنگه ی عاشق کشی ای معبر عشق . عاشق شد . شوهر کرد . توی تمام عروسی اش یک پسره کچل ده دوازده ساله چسبیده به لباس سفید و توی تمام عکس ها هم هست . حالا پسرش سیبیل در آورده . علی رضا . و پیش خودم می گویم کاش قصه برای بچه ها می نوشتم .