|
ادبی اجتماعی هنری دودی
|
دیروز هم یکی دیگر مرد. از رانندهها که چند بار تا روستاهای اطراف برای بازدید پروژه من را با خودش برده بود و توی راه چون خودم هم سیگار میکشم او هم راحت بود و همیشه میگفت لااقل زهرمارم نمیشود این بیابان گردیها با تو، پول که نمیدهند حداقل با تو خوشم. زمانی که ستاد بودم نه حالا و البته بعد از آن زمانها حالاها که میدیدمش همیشه لحظاتی را به فاصلهی یک سیگار باهم گپ میزدیم و او از بدبیاری هایش میگفت و گرانی لوازم خودرو و میخندید و همیشه میگفت یادش بخیر مهندس آن روز فلان جا را یادت هست و من همیشه همه چیزی که او میگفت را اگر هم یادم نبود و آن لحظه درگیر کارهای خودم بودم بازهم میگفتم آری یادم هست و چه خوب بود آن روزها و حالا چگونهای؟ خوبی؟ و خوب نبود و میگفت خوبم. خوب نبود... باید خودم را به بیخیالی بزنم وگرنه آدم به این سن و سال که میرسد خبر مرگ کسانی که آشنا بودهاند یا به نحوی دیداری، حرفی، روزگاری باهم بودهاند و بعد یکهو دیگر نیستند را زیاد میشنود. به غیر از حادثههای منجر به فوت در حین کار همکاران از ابتدای خدمتم که پنج،شش نفری میشوند، شاید بیشتر از ده تن نیز به مرگ طبیعی دیگر نیستند و هراز گاهی یاد خاطرهی از آنها زنده میشود. سی سال زمان درازی است برای دیدن مرگها در این زمانه که زندگی درست در لحظهای که انتظارش را نداری به پایان میرسد.